سلام
دلم براتون خیلی تنگ شده بود .
اولا عید همتون مبارک .
دوما ماجرایه نبودنم مفصله که سر فرصت براتون تعریف می کنم .سوالی که میخوام ازتون بپرسم به نبودنم ربط داره.
وای باورتون نمیشه تو این مدت که نبودم چه کارا که نکردم وبه عبارتی چه گندایی که نزدم .روم نمیشه تو همین اولین پستم همه چیز رو بگم .
پس سوالمو می پرسم شما هم با جواب دادن به این سوال به من کمک کنید که راحت تر حرفامو بزنم.
نمیدونم چه جوری بپرسم؟؟؟؟؟ فکر بد نکنید هاا!!!!الان میگم
۱-شما وقتی با مشکل روبه رو میشین چیکار می کنید؟
۲-(سوال مهم)اصلا تا حالا فکر کردین که یه کاری بکنید >یعنی یه چاره ای بیندیشید که هر بار با هر مساله یه بزرگ یا کوچیک مثل زلزله (خدا مقدار )ریشتر بهم نرزید؟؟؟؟
سال نو مبارک
این که این مدت نبود بر می گرده به تنبلی این جانب وبس...
حالا که بعد از یه مدتی اومدم آپ کردم .حال واعصاب درست و حسابییه ندارم .حسابی از دست خودم کلافه ام.نمی دونم چرا اینجوریم.وقتی عصبانی می شم یه کارایی میکنم که بعدا مثل(بوق)پشیمون می شم .
ولی این بار حسابی از دست خودم عصبانی و ناراحتم وتصمیم جدی برایه ترک این رفتار زشتم دارم.حالا بگم واسه چی این قدر دگر گون و متحول شدم؟
چن روز پیش که دقیقش میشه ساعت ۸ روز یکشنبه نامزد گرامی به من زنگ زد و گفت اگه دوست داری حاضر شو بیام دنبالت بریم خونهیه پسر داییم .منم که حوصله ام حسابی سر رفته بود(آخه اولین روزی بد که بعد از تعطیلات تو خونه بودم وکسی هم خونمون نیومده بود)و مدتی بود که می خواستم برم عکسایه عروسیه پسر داییشو ببینم قبول کردم .نامزد گرام وقتی اومد دنبالم به مامانم گفت که بعد از اونجا با داییش اینا میان خونه یه ما.
القصه ما رفتیم عکسا فیلما رو دیدیم ولی خدایی به پایه عکساو فیلمایه من نمیرسید(اتماد به نفس)
آخه عکسایه من هنریه واقعی هستند من یه دونه عکس هم ندارم که صنهیه کامپیوتری داشته باشه .تمام طراحیا با همون پرده هایه آتلیه بود.
خوب رسیدیم به اونجایی که باید پا می شدیم می رفتیم خونه یه ما.اقایه نامزد فرمودند دیر ونریم .من میگی
شروع کردم به قر زدن :باز تو چشت به پسر داییت افتاده ؟دیرتون میشه که با اونا برین فیلم ببینین ؟تو اصلا..........
همینجور داشتیم غر میزدیم واز پلله ها پایین می رفتیم که گوشش و گرفتم و (البته شوخی ها
)که دیدیم پسر دایش داره نگاهمن می کنه......
خیلی خجالت کشیدم .تازه بعد فهمیدم که طفلک به خاطر بابام گفته نریم ....
حالا من چی کار کنم از دست خودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه طورین ؟خوبین؟ دماغتون چاقه؟یا مثل دوروبریایه من پکرین.آخه دلتون میاد تویه زمستون بیخودی ناراحت و عصبی بشین؟؟؟؟
حتما خیلیاتون میگین چه خوشحالیه این دختره!!!!!!!!!!۱![]()
وااااااااااااااای بچه ها فکر کنم دارم بیچاره می شم!!
در جریان حذف ترم بنده و خوندن دوباره واسه کنکور هستید که
سوتی هایه بنده در این زمینه ها:
۱-۱شنبه شب رفتم کافینت نزدیک خونه مون تا برایه کنکور ثبت نام کنم آخه خودم اسکنر ندارم.وقتی رفتم آقایه مسول کافی نت گفت:پرینت عکستون لطفا
من:مگه خودتون پرینتر ندارین؟
ک:نه برین عکاسیه روبرو اسکن بگیرین وبیارین
منم با اعتماد به نفس:مچکر .من فکر کردم شما اسکنر دارین وگرنه باقیه کاراشو بلدم که .
وبا قدمهایه استوار از کافینت بیرون اومدم و رفتم اسکن عکسمو گرفتمو کمی پیاده روی کردم و کلاس ادبیات ثبت نام کردم.
خلاصه شب رفتم خونه دیدم نخیر با این سرعت دایل اپ نمیشه ثبت نام کرد.
فردا صبح با یه قیافه یه حق به جانب رفتم کافی نت و مثلا بار اولیه که اومدم اینجا :سلام آقا عذر می خوام برایه ثبت نام کنکور اومدم .
خوشبختانه آقایه هم منو یادش نیومدو همه چیز به خوبیو خوشی تموم شد ![]()
۲-چند روز پیش زنگ زدم به یکی از بچه هایه دانشگاه و گفتم:سمان جون لطفا وقت دادن شهریه ها رسید خبرم کن.دوستم یه خنده یه شیطونی سر داد و گفت :خسته نباشید.دنیا رویه سرم خراب شد.گفتم :به محبوب خانوم این ترم هم از دست رفتم .که متوجه شدم که هنوز مهلت انتخاب واحد تموم نشده.ولی مساله اینجاست که من می خوام این ترم فقط عمومی بردارم ومتاسفانه کلاسایه عمومی خیلی زود پر می شه.
خلاصه دیروز پول و برداشتم و رفتم بانک وبعد گوشی تو گوش و خوشحال خندان رفتم امور شبانه تا سایت رو برام باز کنه که با در بسته مواجه شدم .حالا دوباره فردا باید برم تا سایت رو باز کنم ببینم چیکار می تونم بکنم ....![]()
پچ پچایه در گوشیه مامان و بابا وعمه که بویه خواستگار میده.البته خواستگاری که بالاخره تونسته خونوادمو نرم کنه.آخه ما به همه می گفتیم که من بچه هستم یا بهونه کلیشه ایه ادامه تحصیل رو می آووردیم .بابام همیشه می گفت تا ۳۰ سالگی نمی ذارم بری و خلاصه کسی که تونسته بود طلسم رو تو خونه یه ما بشکنه که خونواده یه من افتخار فکر کردن رو بهش داده بودن.(ولی من هنوز موفق به کشف این شاهزاده نشدم.
آخرایه فروردین بود که مامان اینا به من گفتن پسر خواهر فلانی ککه ما خیلی باهاش رودر بایسی داریمه .پس برایه حفظ آبرو بزار بیان .بعد هر چی تو بگی.
خلاصه سر من کلاه رفت وخام شدم که اجازه بدم تشریف فرما شن.با این که می دونستم من عمرا قصد ازدواج ندارم.
چه بد وبیراهی به همسر(اکنونی) عزیز و فک وفامیلش می دادم .(تو دلم ها)
۲اردیبهشت ۸۶:
ساعت ۴:توراه برگشت از دانشگاه به خونه:بدو بیراه به مامان و بابام گفتن .حس بد خواستگاری.آخه من حتی از اسم خواستگار چندشم می شد.
ساعت۹:هنوز تشریف نیاووردن.سرم به شدت درد می کنه .اصلا به خودم نمیرسموبسیار ساده حاضر شدم.
ساعت۹:۱۵ تشریف آووردن .منم رفتم تو اتاق.طبق معمول از همه چیز صحبت شد الا موضوعه اصلی .خوب بالاخره صدام زدن .منم با که حس کنجکای داشت خفم می کرد نرفتم.۵ بار که صدام زدن و عمه ام اومد دستم رو گرفت افتخار دادم .رفتم روبرو شون نشستم که به طور کامل دیده شم(متنفرم از این کار )
خوب حالا اگه گفتین داماد محترم چه کار کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
بلند شد رفت بیرون .البته به طرز کاملا محترمانه.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من اون شب دامادو ندیدم .چون نمی خواستم ازدواج کنم.و وقتی اون بلند شد چقدر خوشحال شدم
بعد ها یعنی الان دلیل بلند شدن اون روزشو گفت.متوجه بی میلیه من شده بود از ترس اینکه با تیپا بندازمش بیرون خودش رفته بود.......
این داستان ادامه دارد.
دوستایه گلم که دارن جون می دن از فوضولی:
این مقدمه بود ها اصلیاش خیلی هیجانی تره ولی من دیگه دستم یاری نمیده می یام می گم باقیشو.
تا الان نظرتو نو بگین .اصلا ببینم می تونین حدس بزنین ادامه اش چی می شه؟؟؟؟؟
دلم خیلی براتون تنگ شده بود!ولی نمیتونستم آپ کنم.داشتم خودم رو با شرایط جدید وفق می دادم .شرایطی که اصلا انتظارشو نداشتم.
ازدواجم مثل یه شوک بود که بیشتر از همه خودمو برد تو کما. همه بعد از شنیدن این خبر به جایه تبریک تعجب کرده وشوک زده شده واز جملاتی همچون:
دیگه سر کار نمیرم
هه هه هه خندیدم خیلی بیمزه بود!!!
باز دری شایعه پراکنی می کنی دختر؟
تو چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟(این جمله بیش از دیگر جملات شنیده می شد)
خوب بگذریم اومدم یه خبر دیگه بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱۱
حدس بزنید ؟![]()
.
.
.
.
.
.
خوب نتونستید حدس بزنید خودم میگم
یادتونه به هر در زدم تا رشتهی تحصیلیمو عوض کنم ولی نشد بعد انداختم گردن تقدیر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اومد یادتون؟
اما حالا می بینم این تقدیر وقسمته من نیست !این رشته با روحیه یه من ساز گار نیست!!!یعنی توقعی که من از فیزیک داشتم براورده نکردش!!!!من دنبال فیزیکی بودم که پویا واکتیو باشه نه نظریه هاییه که شاید دونستن برخی از اون ها هیجان انگیز باشه ولی فقط نظریه هستند نظریه هایه خشک وبی روح که به هیچ درد من یکی که نمی خوره!!!......
درد دلم زیاده ولی خوب می گذرم و گزارش عملکردم را پی این عقایدم:
دنبال کارهایه حذف این ترم هستم .آخرین امضا رو فردا میگیرم ومنتظر جواب می مونم .
ثبت نام در کنکور سراسری در رشته یه علوم انسانی ودر به در گشتن دنباله این کتاباش
ترم دیگه هم می خوام فقط عمومی بر دارم .
نظرتون چیه؟؟؟خیلی واسم مهمه(نظرتون)![]()
سلام و واقعا شرمنده
تو اين مدت واقعا فرصت نداشتم آپ كنم .
دو هفته يه اخير كه فقط به خريد وبازار رفتن گذشت.
البته گاهي وقتا ميومدم ولي بس كه استرس و كلي احساست جديد ديگه داشتم نتونستم آپ كنم .
مراسم عقد پريشب بود عكسا كه چاپ شد نشونتون ميدم .
حرف واسه گفتن زياد دارم .ميام و همه رو مي گم.
فعلا![]()
چطورين؟خوبين؟طاعاتتون قبول باشه !!!
حرف واسه گفتن زياد دارم ولي ميذارم واسه يهوقته ديگه.الان يه چيزي مي خوام بگم كه هميشه ازتون پنهون مي كردم.دلم مي خواست با يه اپ استثنايي خبرتون كنم .ولي الان ديگه طاقتم تموم شده مي خوام بگم كه:
چند وقت پيش مراسم نامزديم بود![]()
کنار آب وپای بیدوطبع شعر و یاری خوش معاشر دلبری شیرین وساقی گلعدازی خوش
الا ای دولت طالع که قدر وقت میدانی گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش
هر آنکس را که در خاطر زعشق دلبری باریست سپندی گو برآتش نه که دارد کاروباری خوش
عروس طبع را زیور زفکر بکر می بندم بود کز دست ایّامم بدست افتد نگاری خوش
شب صحبت غنیمت دانوداد خوشدلی بستان که مهتابی دلفروزست وطرف لاله زاری خوش
منی در کاسه یچشم است ساقی را بنامیزد که مستی می کند باعقل ومی بخشد خماری خوش
مناجات
خدایا !!!
دوباره سفره ی میهمانی ات را گشوده ای!دوباره فرصتی به من داده ای تا بشوم آنچه باید..آنچه تو می خواهی!!!!
خدایا!
دستم گیر ولحظه ای رهایم مکن که این بار بیش از گذشته نیازمند فیض این سفره ام.نمی خواهم بزرگترین فرصت را از دست بدهم.
یاری ام کن تا لحظه ای از یادت غافل نشوم.....
حلول ماه مبارک رمضان را تیریک می گم.امیدوارم همگی آخر ماه بادستی پر شادی کنیم.![]()
میلاد منجی که همه منتظریم را به همه ی شما دوستایه گلم تبریک می گم.
گزارش:اسباب کشی به خوبی و خوشی تموم شد ومن الان در اتاق جدید مطلب می نویسم .در همان روز اسباب کشی کلاس کامپیوتر هم تموم شد ومن مدرک ای سی دی ال دریافت کردم.
دیروز هم رفته بودم دانشگاه برای انتخاب واحد .آخه کی گفته آمار دختر ترشیده ها زیاد شده !!!؟؟؟؟؟ خمس از دختر های کلاس ازدواج کرده بودند .الباقی هم از خواستگارهایه داشته ونداشتشون صحبت می کردند .یه عده یه طفلک امتحان داشتند . جالب اینجاست که ما همه رفته بودیم دانشگاه که انتخاب واحد اینترنتی انجام بدیم ... ما نوبتمون ۱۰۰تا۱۲۵ بود وچون مللت کند عمل می کنند در امر انتخاب واحد وما هم از تمام اتفاقت تابستونه همدیگر با خبر شده بودیم تصمیم گرفتیم بریم بانک .دوتا از بچه ها می خواستن قبض پرداخت کنند منم افتادم دنبالشون ....بماند که بانک اون سر دانشگاهه وما این سرش ...چقدر بانک شلوغ بود من نمی دونم که این بانک که شهریه هم نمی گیره ومال مادانشجو هاست چرا اینقدر شلوغه ....همین که فیشمون رو گذاشتیم تو نوبت زنگ زدن و گفتن بدو بیاین که نوبتمون شد![]()
اولش یکم دوییدیم دیدیم فایده نداره
....تصمیم گرفتیم جلویه یه ماشین وبگیریم ...ولی فایده نداشت ...می شناسین این مرفهین بی درد رو
....
پیاده رفتیم وقتی رسیدیم دیدیم به چه قدر خلوت
خیلی قشنگ انتخاب واحد کردیم ...
وقتی قضیه ی ازدواج بچه هارو به مامانم گفتم گفت:تابستون بوده بیکار بودن دیگه...با این تفسیر یک طرح به طرحهایه اوقات فراقت اضافه شد... ![]()
واما خودم:
در گیرم ....اقدام به یک سری تغییرات کرده ام. تغییراته رفتاری. برخی از این تغییرات تبدیل به احسنت هستند یعنی بر طرف کردن عیوبه رفتاریم .تا این جاه قضیه خوب وخوشحال کننده است.(گفتم تبدیل به احسنت...دیروز که رفته بودم دانشگاه تمام پسرامون بلا استثنا تبدیل به احسنت شده بودن!!!!!!!!!
)
قسمت دوم تغییراتم مربوط به رفتار هایی میشه که برام ارزشمندند ولی مجبورم تغییرشون بدهم .من خیلی صبر کردم ولی شرایط اجتماعی ایجاد می کنه که این رفتارها به ضررم باشه و من دیگه نمی تونم متحمل این ضررها بشم .البته مغز اون ارزشهارو حفظ می کنم .اما به نظر من ظاهر ارزش ها هم ارزشمندند ...
خدا کند که بیاید تا ارزشها جایگه خود را پیدا کنند.![]()
دارم نمایشنامه V هملتو می خونم.یه مطلب خیلی قشنگ خوندم گفتم شما هم بخونین ضرر نمی کنید.این مطلب قسنتی از نمایشنامه است که هملت علت اعتماد و دوستی شو نسبت به دوست وفا دارش رو می گه:
تو مردی هستی که همه جیز را تحمل می کنی ولی چنین وانمود می کنی که رنجی در جهان نمی بینی .تو خوب وبد روزگار را به یک چشم می نگری.خوشا به حال کسانی که ز چنین عقل و احساس متناسب بهره مند هستند...مردانی چون تو هر گز به گمراهی نمی روند ومثل یک فلوت نیستند که روزگار هر نوایی که بخاهد در آن بنوازد .تودر این دنیا مردی را که بنده یشهوت نباشد به من نشان بده تامن اورا دراعماق قلب خود جای دهم همان طور که تو را در دل جای داده ام!!!